گاه نوشته
از فکر من بگذر
، خیالت تخت باشد
"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
همیشه اول به روزهای گذشته فکر کن
ترسیدم از گرمای عشق ، خود را
ملامت می کنم در حق قلب و روح خود دارم جنایت می کنم تو خواستی که بشکنم مهر سکوتم را ولی بایک دروغ شاخدار شاید حماقت می کنم انکار کردم عشق را در روبروی چشم تو در حق احساس تو هم گویی خیانت می کنم در قلب من این زخم ها آنقدر کاری گشته اند احساس میگوید به من تنهایی عادت می کنم شاید که روزی بشنوی حرف وکلام
راست را باور کن این حرف مرا مشق صداقت می کنم این روزها درد دلم دارد زیادی می کند شاید غلط باشد که من تمرین نفرت می کنم هرگز نفهمیدم چرا از عشق می ترسم ولی در حق قلب و روح خود دارم جنایت می کنم
درود
نه،
من خانهای ندارم. سقفی نمانده است. دیوار و سقف خانهٔ من همین هاست که مینویسم هوشنگ
گلشیری پیکر تراش پیرم و با تیشه خیال نادر نادر پور شازده احتجاب توی همان صندلی راحتی اش فرو رفته
بود و پیشانی داغش را روی دو ستون دستش گذاشته بود و سرفه می کرد. یک بار کلفتش و
یک بار زنش آمدند بالا. فخری در را تا نیمه باز کرد، اما تا خواست کلید برق را
بزند صدای پا کوبیدن شازده را شنید و دوید پایین. فخرالنساء هم آمد و باز شازده پا
به زمین کوبید. این روزها خیلی زود آدم ها یادمون میره شاید از گرفتاری زندگیه یا شایدم از کمبود
معرفت البته صادق که باشیم قطعأ عامل دومی وجود داره امروز 16 خرداد و دقیقأ 11 سال از درگذشت مردی می گذرد که خطوط
بالا را در یکی از بهترین کتابهای داستانی ایران نگاشته و امروز سالگرد در گذشت اوست . هوشنگ گلشیری
نویسنده توانایی بود و به جرأت میشه گفت مثل نویسنده های توانای دیگری چون بهرام
صادقی ، جمال میر صادقی ، صادق هدایت ، غلامحسین ساعدی در ادبیات معاصر ایران
تاثیر به سزایی داشته . گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود ..... ..... Who Died in
Exile انگار
تقارن روزها بازی قشنگی را خلق کرده در کنار روزی که مردی از جنس داستان به جهان
ابدی رفته سالروز تولد مردی از جنس لطیف شعر است . مردی که سال
های آخر عمرش را در غربت به سر برد اما مجموعه زیبایی از عاشقانه های شعر او برای ما به یاد گار
مونده امروز 82 امین
سالگرد تولد نادر نادر پور است . این دو تقارن
تاریخی بهانه ای شد برای نوشتن چند خط و به روز کردن وبلاگم شاید که چند
خطی از شازده احتجاب بخوانیم و یک بار دیگه " پیکر تراش پیرم و با تیشه
خیال یک شب تو را زمرمر شعر آفریده ام
" را زمرمه کنیم تا بعد به مناسبت هفتمین سالگرد درگذشت حسین منزوی امروز 16 اردیبهشت است سالگرد شاعر غزل سرای عزیزی که من نمی توانم میزان
علاقه ام به شعرهای ناب و زیباش را وصف کنم حسین منزوی و نمی توانم آن صدای دل نشین "نام من عشق است آیا می شناسیدم؟" را فراموش کنم منزوی متولد اول مهر سال هزار و سیصد و بیست و پنج است و در 16 اردیبهشت 1383 رخت از این دنیای سنگی
بست و تنها فرزندش غزل منزوی است دیروز جمله من به مزاج خیلی ها سخت اومد که
منزوی کسی بود که نه تنها در زمان حیاتش حتی زمانی که روی دست برده یمیشد هم به
واقع آنگونه که باید مورد تقدیر قرار نگرفت .نه صدا و سیما و نه اهل ادبی
.نه وزیری نه رئیس جمهور اهل فرهنگی . بگذریم ...که البته البته به قول آقای
عبدالوند(اگر اشتباه نکنم) گذر زمان همه چیز را معلوم می کنه خیلی ها از همین دوستان فیس بوک من او را نمی شناسند
ولی این بیت شعر را خوندن چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود پس فکر میکنم بزرگترین رسالت این باشه که فردا چند
نفر که تا به حال اسم این غزل سرا را که به قول دوستان شاعر ما سلطان غزل معاصر ایران نشنیدن بشنوند و باهاش آشنا بشند خیلی ها می میرند ویادشون هم با اون ها می میره اما
منزوی را خیلی ها بعد از مرگش شناختن این ادعا گذافه نیست فقط چند کار از او را
بخونید . زن جوان غزلي با رديف آمد بود كه بر صحيفهي تقدير من مُسوَّد بود زني كه مثل غزلهاي عاشقانهي من به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود مرا ز قيد زمان و مكان رها ميكرد اگرچه خود به زمان و مكان مقيد بود به جلوه و جذبه در ضيافت غزلم ميان آمده و رفتگان سر آمد بود به جمله دل من مسنداليه "آن زن" و " است " رابطه و
"باشكوه" مسند بود ميان جامهي عرياني از تكلف خود خلوص منتزع و خلسهي مجرد بود زن جوان، نه همين فرصت جواني من كه از جواني من رخصت مجدد بود دو چشم داشت دو "سبز آبي "
بلاتكليف كه بر دوراهي دريا – چمن مردد بود به خنده گفت: ولي هيچ خوب، مطلق نيست زني كه آمدنش خوب و رفتنش بد بود ********************** در دست گلی دارم این بار که می آیم کان را به تو بسپارم این بار که می آیم دربسته نخواهد ماند بگذار کلیدش را در دست تو بسپارم این بار که می آیم ................ **************************** من شیشه پیش سنگ نشکستنی ام اندیشه بی درنگ دل بستنی ام از ریشه نام و ننگ وارستنی ام تا هستی هست بی گمان هستنی ام ****************************** چشمان تو آسمان را قابی گرفته است یا آنکه آسمان آیینه چشم تو گشته است ............. ************************ دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست ...... ************** گفتم به پا خیزم و دیگر بار پرچم به نام عشق بر افرازم با تو برتارک طلایی خورشید گفتی
:....... ***************** عمر من دفتر نیم سوزی است قصه اش خط خطی گنگ و مبهم که در آن چشمهای تو و مرگ گاه گاهی شبیه اند به هم کیست آنی که باید نریزد هیمه در آتشم تا نسوزد تا که این دفتر نیمه خالی بیش از این بیش از اینها نسوزد دیگرم شوق خاکستری نیست سوختن خوش نمی دارم انگار آبی ام با تو این روزها آی عمر من را از آتش برون آر من که بی تو به آتش زدم دل با تو از سوختن می گریزم عمر من را برون آور اما دست هایت نسوزد عزیزم یادش گرامی قبر حسین منزوی واقع در گورستان پایین شهر زنجان است من دنیایی از بوسه را نثار خاک کسی می کنم که با
زیبایی غزل هایش من را به یاد حافظ می انداخت
این
من که با هر ضربه ای از پا در آمد
تصمیم
دارد بعد از این سر سخت باشد
تصمیم
دارد با خودش، با کم بسازد
تصمیم
دارد هم بسوزد هم بسازد
هرچند
دشوار است باید پابگیرم
تا
انتقامم را ازاین دنیا بگیرم
من
خسته ام دیوانه ام آزارکافی ست
راهی
ندارم پیش رو دیوار کافی ست
جز
دردها سهمم نبود از با تو بودن
لطفا
برو دست از سرم بردار کافی ست
لج می
کند جسمت بگوید زنده هستی
وقتی
برایم مرده ای انکارکافی ست
با
ساز دنیا گرچه مجبورم برقصم
حرفی
ندارم چون برایم دار کافی ست
من
خسته ام دیوانه ام دلگیرم از تو
خود
را همین امروز پس میگیرم از تو
از
فکر من بگذر خیالت تخت باشد
"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
الهام دیداریان
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام 
اینك هزار بار ، رها كرده بودمت
زان پیشتر كه باز مرا سوی خود كِشی
در پیش پای مرگ فدا كرده بودمت
هر بار كز تو خواسته ام بر كنم امید
آغوش گرم خویش برویم گشاده ای
دانسته ام كه هر چه كنی جز فریب نیست
اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای
در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب
لیكن هزار جامه بر اندام او كنی
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت 


| Design By : Mihantheme |


